تبليغاتX
کلبه کوچک من

کلبه کوچک من

بوی پاییز می دهد تابستان این روزها انگار شهریور بدجوری عاشق شده که هی بغض می پاشد به در و دیوار خانه ی کوچک ما که این روزها بدجوری خالیست !

یادم نیست اخرین باری که از تنهایی دلخور بودم کی بوده چون از نظر من تنهایی در مقابل خیلی از با هم بودن ها گزینه ی قابل اعتماد تریه اما این شامل حضور همسر جان نمی شه و این روزها که کار به کلی حضور همسر جان رو از زندگی دو نفره ی ما گرفته همش یه دلتنگی پاییزی توی خونه اس وگله از تنهایی که اینبار اجبار نه انتخاب ..

تو  سختی لحظه هایی که هی ثانیه ها می رن و هی همسر جان نمیاد من دل خوش می کنم به غروری که از عشقی که به کارش داره توی قلبمه به نگاه دلجویانه ای که توی صورت خسته اش می بینم و به این که این نیز بگذرد!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 2:18 توسط مریم |


روزهای قبل از انتخابات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ، روزهایی که تا یه پیغام کوچیک که یه قسمت از تصویر دنیای سبزمون رو روشن می کرد ، به دستمون می رسید رمق می گرفتیم که شب و روزمون رو به هم گره بزنیم و به گوش همه برسونیم که یه بهار سبز تو راهه . روزهایی که زندگیمون پر بود از خبر پر از برنامه پر از تکاپو که به اندازه ی یه رای حقمون رو از دنیا بگیریم ...

بگذریم از خستگی که تو تنمون موند ،ورم کرد و عقده شد ، از شوقی که به جاش یه کینه ی بزرگ دلمون رو سیاه کرد، لباسمون رو سیاه کرد ، بگذریم از همون یه رایی که حق ما نبود....

اما نمی شه که همه ی خوبی های اون روزها رو انکار کرد اتحاد قشنگ و پر شور و حرارتی که حلقه ی بزرگی از دوستا رو به هم پیوند زد که هر کی یه گوشه ی پرچم رو می گرفت تا اسم ایران رو دوباره ببره بالا...

لحظه های بودن کنار شخصیت های سیاسی قابل احتراممون ، تصویر صمیمیت تاج زاده موقع عکس گرفتن با بچه های 88 ، خواب بعدظهر پر از خستگی بعد سخنرانی پر شور با شهربانو امانی ، همقدمی مملو از احترام مجردی و میر دامادی ، صلابت رمضان زاده در مسجد حضرت عمر ، هیچوقت از ذهن پاک نخواهند شد .

حتی اگر بعد از 45 روز ماندن در ناکجا ابادی که خیلی دوس داشتم می تونستم اسمش رو بازداشتگاه می ذاشتم ، در مقام متهم ، با لباسی بی هیچ ترازوی عدالتی ، در جایگاهی که تنها حقیقت درون اون، زخم های روح و جسم متهمین بود ... ببینمشان .....

قطعا یه روزی همه ی این زخم ها التیام پیدا می کنه اما شکی نیست که جاش تا همیشه باقی خواهد ماند ، توی چشم های کسانی که عمق این زخم ها رو درک کردند ، رو پیشانی کسانی که عطش خون نمی ذاره به اندازه ی توان دیدن خودشون نور به زندگیشون بتابه ، تو ذهن ما که فراموش نکنیم یه کسایی برای ازادی ما بهایی تا مرز انکار خودشون رو پرداختند ....

شاید این زخم ها یه روزی التیام پیدا کنه زخم های ابطحی ،حجاریان، رمضان زاده ،زید ابادی ... ایران ...... اما.....

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 0:29 توسط مریم |


روزهای سختیه روزهای که همچی رو یه هاله ی سیاه گرفته و سکوت پر معنی تر از هر حرفی روزهایی که صدای صفحه کلید هم همه رو می ترسونه ...  و من هی این شعر ابتهاج رو با خودم تکرار می کنم


ديرست ، گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
ديرست ، گاليا ! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ ... آه
اين هم حكايتي است
اما ، درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته ، در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر همسال تو ،‌ ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت ،‌ روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما ،‌ هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك و خون زخم سرانگشتهايشان
جان ميكنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب ميكني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص تست
از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ
در تاروپود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
ديرست ، گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هر چيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها و دستهاست
عصيان زندگي است
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپشهاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زودست ، گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زودست ، گاليا ! نرسيدست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هر دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 13:13 توسط مریم |


این روزها مرض مسری مودم به جون کامپیوتر من هم افتاده و شب هام رو دیگه پرسه زدن تو وبلاگ های دیگه پر نمی کنه

روزهای قشنگیه منظره های زمستونی توی قاب عکس بهار چیزی که همیشه نمی شه دید و اینم برای خودش حکایتیه که برخلاف زندگی که تو زمستون و بهارش هیچ نظمی نداره و هر لحظه ممکنه بهارت رو زمستون کنه یا بهار خودش رو از گوشه ی روزهای زمستونیت نشون بده این بی نظمی که از جنس طبیعت نیس  همه رو سورپریز کرده

روزهای عجیبیه همراه با یه جور سایه ی مرگ که همش داره دور و بر خیابون ما می چرخه و می رقصه و قدرتش رو نشون می ده و همش دارم ادم هایی رو می بینم که همه ی ارزوهاشون رو می برن زیر خاک هر چند گاهی معتقدم که ادم ها با مرگ چیز زیادی رو از دست نمی دن اما دروغه اگه بگم ازش نمی ترسم از حضورش کنار ادم هایی که دوسشون دارم ...

بگذریم ...

صدای اهنگی که تو فضا پیچیده و صدای ماشین و ادم هایی که هی می رن و می یان تند و تند رشته ی افکارم رو از هم می پاشه " باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل ..... "و من نمی تونم دوباره ببافمش . شاید بهتر باشه منم برم ..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 19:39 توسط مریم |


عید قشنگی بود عید امسال ، شلوغی هفته ی اول با رفت و امدهای زیاد مسافرهایی که سقز رو از خواب زمستونی اش بیدار کردند برای منی که عاشق خیابون های شلوغ و پر زرق و برقم پر از انرژی بود و مسافرت هفته ی دوم اش که با ارامش دریا و شب های بارونی و موزیکال و طبعا نوستالوژیک شمال همراه ، پر بود از پتانسیل برای برای روزهای پر مشغله ای که پیش روه...

جاده های شلوغ و ترافیک سنگین که خیلی ها رو کسل کرده بود فرصت خوبی بود که جزئیات طبیعت رو بهتر از همیشه به ذهن بسپرم و بیشتر از هر زمان دیگه ای از جاده لذت ببرم ،.

یه چیزی که به نظرم جالب اومد فروشگاه صنایع دستی نمک ابرود بود که اکثر یا تقریبا همه ی جنس های چوبی اش چینی بودند و اگه می خواستم برای کسی از صنایع دستی اش کادو بیارم مطمئنا فکر می کرد براش از بانه خرید کردم ، هر چند تو تهران و کرج هم فروشگاه های بزرگ چینی با فروشنده های چشم بادومی براهه .اما مسلما تفاوتی که ادم های زیادی رو به این طرفا می کشونه تفاوت قیمت های روی اتیکت اجناس ، اینم برای خودش داستانیه که یه سری ادم برای خوش گذرونی ماشین های خدا تومانیشون رو بندازن تو جادهای پیچ در پیچ و خدا تومان خرج ویلا و انواع تفریحات سالم و ناسالم بکنن و یه عده این همه راه و بکوبن و بیان و شب علی رغم هوای سرد ، تو پارکی جایی چادر بزنن و خطر جاده های غیر استاندارد و پر از 3f ، 2f ، nf ، رو به جون بخرن برای اینکه پول کمتری رو برای اجناسی که لازم دارن هزینه کنن ، هر چند که خدا سایه شون رو از سر تنها صنعت کردستان کم نکنه ، چیز غریبی این زندگی ....

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 1:37 توسط مریم |


انگار زمزمه ی تلخ رفتنت زمان را برایم به نوسان دراورده چنان که تمام امروز بین لحظات این چند وقت تاب می خورم از روزی که اولین حرفها و دغدغه هایمان را برای امدنت با تو قسمت کردیم ، از روزی که دست هایمان را در دست هم گذاشتیم تا حلقه ی حامیان تو انقدر بزرگ باشد که سیل عظیم کارشکنی های کسانی را که با تو بد تا می کنند در خود بگیرد، از روزی که روزنه ای یافتیم با مطلع صبح و به خودمان گفتیم ایران مال ما هم هست! می سازیمش ، تا امروز که انگار ....

از ابطحی خواندم که" با حضور 3 کاندیدای اصلاح طلب تاریخ اصلاح طلبی را نخواهد بخشید ". تو بگو با کنار رفتن تو ایا ، سیل عظیم جوانانی که برای حمایت از تو (فقط تو ) استین بالا زده اند و پی خیلی چیزها را به تن مالیده اند ، جوانانی که اصلاح طلبی را با تو شناختند واز اقای موسوی چیزی نمی دانند و نهایتا در حافظه ی پدرانشان به قضاوت اخرین عملکردهایش می نشینند، کاندیدایی را که با حضور ناگهانی اش _ و با ادعایی از این دست که من نه اصلاح طلبم ونه اصولگرا !_ گزینه ی بی بدیل شان را از صحنه خارج کرد و انها را در خلا سردرگمی غوطه ور نمود خواهند بخشید ؟

بدون شک سهمی را که از محبوبیت و حمایت خویش به اقای موسوی هدیه می کنی با بار تقصیری که از نظر بسیاری از مردم به گردن اوست قابل مقایسه نیست .

البته کسی چه می داند شاید اینطور بهتر باشد حداقلش این است که تو از گزند چشم هایی که دیدنت را در مسند ریاست جمهوری تاب نمی اورند در امانی از پیش بینی های نوستراداموسی مطبوعات ازاد در امانی ، از فحاشی زنانی که نمک گیر..اند و برای تخریب تو از احترامی که برای هم جنسانشان قائل بوده ای و با نگرش انسان بودنشان نه صرفا زن بودن دست دراز شده به نشانه ی سلامشان را پس نزده ای حربه می سازند! در امانی ، شکر.... همین ما را بس ...

خیالی نیست اگر این دستهای به هم گره خورده از هم بگسلد ، خیالی نیست ، گلایه نمی کنیم نمی گوییم اگر کسانی که از تمام سخنان تو فقط همین یکی را به یاد دارند که " یا من می ایم یا میر حسین " و هی اب را گل الوده می کنند و ماهی می گیرند ما هم رنگ شوری را که از صلابتی که در سخنت بود هنگامی که گفتی" می ایم: بی تردید، هدفم : پیروزی ." خوب به یاد داریم ،خیالی نیست به خود می قبولانیم که مصلحت ایران در شکستن هزاران قلبی ست که چشم به امدن تو دوخته اند ، خیالی نیست که برای ماندن کسی ، کسانی هوای خاموشی به دلشان بنشیند و هزاران رای مشتاق سفید بخت شوند. خیالی نیست که بقای اصلاحات ایثار فرزانه ترینش را طلب کند ... مبادا غصه ی ما دل نگرانت کند ، کور شوم اگر دروغ بگ .....

دلم گرفته خاتمی، انگار خیالی هست....

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 9:20 توسط مریم |


اخرین صفحه ی رمان صد سال تنهایی هم ورق خورد . رمانی که من به قصد سرک کشیدن در صد سال تنهایی مکتوب گابریل گارسیا مارکز دچارش شدم و در مقابل با یک قرن زندگی روبه رو ...

زندگی انسان های متفاوتی که شباهت اسم هایشان به دلیل تکرار اسم پدربزرگ کسل کننده به نظر می رسید اما وقتی تعمد را از لابلای سطرهاش بیرون می کشیدی احساس می کردی همه ی شخصیت ها به نسبت سهمی که از نام های گذشتگان خود دارند بخشی از سرنوشت انها را به ارث بردند و زندگی یشان قصه ی تکرار و تکرار و تکرار است .....سرنوشتی که دائم تکرار می شود اما به عقب برنمی گردد و با ادم های یکسان در شرایط مختلف دائما رنگ عوض می کند .

سرنوشت هجرتی که با فرار از حضور یک روح اغاز می شود و با حضور کولی ها رنگ تغییر به خود می گیرد و روحیه ی اکتشاف که از پدر بزرگ تا ششمین نسل در جریان است. و هر کسی به سهم خود تلاشی برای کشف دنیای جدید می کند از کیمیای بوئندیا گرفته تا سفر دور دنیای خوزه ، جنگ ائورلیا ، کشتی ارکادیو ،... و دستنوشته های ملکدیاس .... و در نهایت به رمز گشایی سرنوشت مکتوبی که شاید شخصیت ها ان را خلق نمی کنند بلکه تحقق می بخشند ختم می شود که از پیش معلوم است و تنها درک ان به زمان مشخصی نیاز دارد !

اشاره به پدیده هایی که در دسته بندی زمان ، در زمانی اعجاز به شمار می روندو در زمانی دیگر نویسنده با ذکرتوجیه علمی انها، تقدس ماورالطبیعه یشان را می زداید، مانند اعجاز یخ، دندان مصنوعی ملکدیاس ، معجزه ی بی وزنی کشیش با شکلات ، اهن ربا و .... و در کنار ان قرار دادن پدیده هایی مانند پروانه های زرد ، جادوی رمدیوس ، موجوذی با بالهای قطع شده ، غیب شدن ارکادیو... راه را برای قضاوت مخاطب کاملا باز گذاشته که به میل خود اثر را از یک صرفا فانتزی تخیلی تمییز بدهد و از نظر من خبر از درک دلایل این حوادث در زمانی دورتر از انچه که اکنون توجیهی برایش قائل نیست ، می دهد ....

نکته ی دیگری که قابل تامل بود نگرش نویسنده به مسئله ی مرگ و زمان با اشاره به حضور مردگان در دنیای زندگان بود مردگانی که هنوز دلیلی برای حضور در دنیا داشتند ، مثل حضور ملکدیاس تا زمان رمز گشایی دستنوشته هایش یا حضور پرودنسیو اگیلار و مسئله ی دیگر اطلاع از زمان مرگ خود بود و تصویری که از زندگی شخصیت ها و تغییر سطح نگرش و ادراک انها در روزهای پایانی عمر شکل می گرفت ذهنیت حضور در عالمی بین مرگ و زندگی را در خواننده ایجاد می کرد . و همینطور توقف زمان در اتاق متروکه ی ملکدیاس که تا زمان مشخصی گذر زمان در ان جریان نداشت.که این نوع پردازش به مسئله ی مرگ و چیرگی بر زمان شکلی متفاوت از انچه مرسوم است به ان بخشیده است.

جنگ دائم انسان و طبیعت و در نهایت چیرگی طبیعت بر انسان که زمانی بخشی از ان را تسخیر کرده ، مکتوب بودن سرنوشت از نسل اول تا اخرین نفر از نسل ششم و تلاش انسان برای رمز گشایی از چیزی که" کاملا معلوم است " با پتک بزرگی به نام تقدیر بر سر تمام تمام فضیلت ها و رذیلت های شخصیت های حاضر در داستان می کوبد و راه را بر هر نوع تحسین یا قضاوتی می بندد . نابودی در نقطه ی پی بردن به رمز نوشته ها که همان مکتوب تقدیر است یاداور بیت مولاناست با مضمون "گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من" و سه حقیقت تلخ زندگی ادمی تکرار ، جبر و زوال ....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 2:25 توسط مریم |


مهر مجرم خیلی زود به پیشانیمون خورد از همون روزی که یه وجود دیگر رو تو دنیای کوچیکمون حس کردیم و هی قایمش کردیم و هر چی بیشتر قایمش کردیم لبخند های بی هنگام و بی بهانه ، خلوت کردن های غریبمون بیشتر دستمون رو، رو کرد و انگشت اتهام بیشتر به سمتون چرخید . اتهام به هوسی که هنوز معنی شو نمی دونستیم و از همه ی فلسفه اش تو درس عشق سیر می کردیم . و هر چقدر نهی می شدیم بیشتر تشنه عشقی که معنیش با گناه عجین بود اما پر از شهوت بی پروا عاشق شدن . گناهی که طعم شیرینش لهیب هر جهنمی رو از یاد می برد .

تو می موندی با یه عشق بزرگ که باید تو کنج قایمکی دلت جا می شد و نگاه غضبناک پدر که حالا قویترین مرد زندگی تو بودن رو با یکی دیگه شریک شده بود و انگار این قلمرو به یغما رفته براش ارزش بزرگ شدن تو رو نداشت ، تو و دامن مادرکه دیگه قایمت نمی کرد تو این بازی قایم باشک، هراس داشت از لکه ی ننگی که به دامنش خواهی گذاشت ، با طایفه ای که وسعت ابروی دیرینه اش به اندازه ی سلب تمام حق انسانی تو ، اما اعتبارش به نیم نگاهی که از صورت تو می گذشت بند بود ، تو می موندی بغض عاشقانه ای که اگر تو دفتر ریاضی و فیزیک می ترکید دفتر مدرسه بود وناظم و واویلای مواخذه و تحقیر ....

ا همیشه یه فرقی هست بین عشق کوچیک و بزرگ ، عشق کوچیک ادم رو کوچیک می کنه عشقی که وقتی به پای محاکمه می رسه انکار می شه خود اتهام ، عشقی که ترس خفه اش می کنه هیچوقت واقعا نفس نکشیده . اما عشق بزدگ ادم رو بزرگ می کنه عشقی که به ادم جرات می ده وایسه و بهش اعتراف کنه ، قابل احترام و دیگران وجود عشقی که نشه انکارش کرد رو می پذیرن ، باورش می کنن و بهش احترام می ذارن . اونوقته که ثابت کردن باورت، ارزشمند ترر از پا گذاشتن رو چند تا هنجار که هنوز نمی دونی از کجا تو زندگیت دویدن و دارن حسی که از ابتدا تو وجودت بوده رو با گناه قاطی می کنند و یه مهر نباید می کوبن به دهنش .

قبلا ها سرنوشت عشقی که انقدرا بزرگ نبود که هر چیزی رو به خاطرش به جون بخری پنهان شدن بود و انکار . اما خالا دیگه اونقدر سخت نیست و با وجود اینکه هنوز عشقی که در چارچوب قانون نیست _حال انکه عشق چارچوب نمی پذیره_ جرم محسوب می شه . اما حالا خانواده ها استقلال فکری فرزندانشون رو بهتر می پذیرن و جوان ها هم بیشتر از قبل جلوی سنت های کهنه و بی اساس وایسادن و خوبه که دیگه به شدت قبل " دهانت را نمی بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم ...

والنتاین همه مبارک و از همه مهتر والنتاین تو که بهم یه عشق بزرگ دادی عشقی که هیچوقت نتونستم انکارش کنم ....

تن عریان عاشقانه هایم را بپوشان

با جامه ای بلند و لخت و سپید

مردمان این دیار

تار ترانه و

پود ستاره و ماه و عشق را

بر پیکرسوزانم نمی بینند و

و چه گم می شود

صدای کودکی

که در میان قاه قاه جمعیت فریاد می زند

" هی شکوفه های پیراهن ابی ات گل کرده اند ... "

شاید خیلی کوچیک، خیلی قدیمی اما خب شعر تنها دارایی ارزشمند شاعره ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 1:0 توسط مریم |


نوشتن یه جور خلق کردن ، گاهی از روی رغبت و گاهی از روی لزوم . خیلی وقتا پیش اومده که به خواست کسی قلم رو تو دستات می گیری و می نویسی. جمله ها رو کوتاه و بلند می کنی کلمه ها رو عوض می کنی ، دنبال حرفهایی می گردی که تاثیرش بیشتر باشه ، یه جورایی کلک می زنی به خودت به احساست تا مخاطبت رو به سمت اون چیزی که قراره بکشونی ...

گاهی وقتابرای خودت می نویسی . به نیابت از احساست قلم رو تو دستات می گیری و اون می رقصه ، می چرخه و تصورات باطنی تو ، رو کاغذ نقش می بنده بدون اینکه به زیبا بودنش فکر کنی بدون اینکه بخوای جذاب و فریبنده باشه فقط دلت می خواد حرفهای دلت رو سر بدی تو دل کاغذ و این جنس نوشتن یه جور تولد یه جور فارغ شدن ، مثل تولد فرزندی که در مقابلش مسئولی ...

روزی که قرار شدنامه ی ستاد 88سقزرو بنویسم.خودکار رو تو دستم گرفتم و اجازه دادم همه ی حس درونیم رو برات نقاشی کنه . شاید هیچوقت نامه ی من رو نخونده باشی اما من امشب وقتی مسجی رو که خبر از اومدنت می داد رو باز کردم حس کردم جوابم رو گرفتم و حالا احساس می کنم در مقابل همه ی چیزایی که برات نوشتم مسئو لم در برابر دفتر سفیدی نانوشته ای که قولش رو دادم در برابر ...من و هر کسی که ازت انتظار داشت بیایی..

خوشحالم که این همه نامه این همه نگاه منتظر بی جواب نموند خوشحالم که ته دل مردم کمی قرص شد به اینکه تنها نیستن . خوشحالم که اجازه دادی دوباره انشا بنویسم خوشحالم از اینکه پاسخ دادی به همه ی ان چیزی که حرف دلم بود ، می دونم از لابلای همه ی این خوشحالی ها یه سایه ی سیاه مدام سرک می کشه سایه ای که انکار وجودش ممکن نیست که خودش رو نشون می ده تا که فراموش نکنیم چه روزهای سختی رو در پیش داری اما من اومدم بگم که مهم نیست که چه اتفاقی می افته مهم نیست که بازم بگیم نشد نگذاشتند ... مهم اینه که تو ثابت کردی که با ایران هستی توی سخت ترین لحظاتش ، مهم اینه که این بار می خوایم بگیم چه روزهای سختی در پیش داریم مهم اینه که انتظار نداریم ماهی سیاه کوچولو تنهایی به جستجوی دریا بره مهم اینه که مردم اینبار ثابت کردن بیشتر از نوشتن اسمت توی یه کاغذ رای در کنارتن ...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 2:23 توسط مریم |


لیلی تمام شد قصه و

مجنون ز بادیه، به خانه رفت

افسانه بود!

افسانه بو د

سوزاندن شش بار سیصد  و شصت  و پنج  روز در نور شمع

افسانه بود 

شعله ی عریان و ماندگار عشق

گویی از ابتدا

 این قصه ی تمام و

کلاغ نیمه راه را

مقصد نبود !!!....

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 2:40 توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1390

مرداد 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



پیوندها

شارنیوز
پرسه در شهر
سوتی در سیتی
راه رفتن روی یخ
پرسه در بزرگراه
ماردین
دنیای زیبا
من رویایی دارم
راه شب
خاتون باران
شهر اشوب
این سو و ان سوی شهر
دلشدگان
Fairy-princess
شبگرد
ساحت نگاه
پشت پرچین هراس
باران
دل نوشته ها
نه از جنس خودم نه از جنس شما
یادداشت ها
به یاد معصومیت های از دست رفته ام
................................
رادیو زمانه
پایگاه خبری دعوت از خاتمی
روزآنلاین
خبرگزاری ایلنا
آفتاب
ناوه‌ندی هه‌واڵنێریی سه‌قز
شوشه
سینما
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin